تبلیغات
ما و مهاجرت - گزیده ای از دیالوگ فیلم شب های روشن

ما و مهاجرت

یک مهاجرت موفق

شنبه 8 بهمن 1390

گزیده ای از دیالوگ فیلم شب های روشن

نویسنده: سودی   طبقه بندی: درد و دل ها، 

همش حرف حرف حرف، حرف های خوب، حرف های قشنگ بدرد نخور
من از مردم همین شهرم همه آدم های این شهرم دوست دارم چون تقریبا هیچ کدومشون رو نمیشناسم.
از آدم های بزرگ مجسمه ساختیم و دورش نرده کشیدیم اگر کسی حرف های مجسمه را باور کند باید بین خودشو مردم نرده بکشه من این حرف ها را باور کردم اصلا باور کردنی هست؟
"توانا بود هر که دانا بود" واقعا؟
من با اینها غریبه ام با مجسمه آدم ها و با آدم های مجسمه
اینجا نمیشه به کسی نزدیک شد آدم ها از دور دوست داشتنی ترند. شاید میترسم
شاید میترسم که با پیدا کردن دوست مجبور بشم از خیال بافی دست بردارم
- سلام علکیم
- بله؟
- کجا میرید؟
- هیج جا قدم میزنم
- کیف تو باز کن. کتاب شعره ؟
- یکیش شعره
- کارت شناسایی ؟ ببخشید شما چی درس میدید؟
- ادبیات
- آقا من یک سوال دارم حوصله دارید جواب بدید؟
- بفرمائید
- به نظر شما منظور این شاعر ها چی بوده که این همه شراب و جام و می اینا ریختن تو شعر هاشون؟ حالا نمیشد یک مثال دیگه ای بزنن که مردم به اشتباه نیفتن؟
- والا به نظرم دلیلش این بوده که شب ها مینشستن یه گوشه و فکر میکردن و شعر میگفتن اگه شب ها عوض فکر کردن راه می افتادن تو کوچه ها و قدم میزدن هوس این کلمه ها هم از سرشون می افتاد.
-

نظرات() 
گلی
دوشنبه 8 خرداد 1391 01:54 ب.ظ
چقد این فیلم رو دوست دارم.دانشجو بودم که سینما رفتم بعدشم توی دانشگاه جلسه نقد و بررسیش رو شرکت کردم.نکته زیاد داشت و خوب شما دیالوگ قشنگی ازش انتخاب کردید و نوشتید.
ستاره
جمعه 5 خرداد 1391 09:43 ب.ظ
مرسی از لینکتون ولی اسم وبلاگ من دفتر خاطرات هست نه تلاش برای رسیدن آرزوها.ممنون
نیما
سه شنبه 2 خرداد 1391 01:10 ب.ظ
سلام
جالب بود
البته به نظر من می و ساقی و شراب و ... اصلا هم نفسیر عرفانی نداره و منظور شاعر ، کاملا اصل جنس بوده.
دمشون هم گرم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.